انتظار...و امید
انتظار بی امید را باید خاک کرد!
وقتی یه درد کهنه میشه...به اندازه یک ماه و هفت روز کهنه میشه...باید فراموش شه...نه؟!
نه!فراموش نمیشه...نمیره...ولم نمیکنه
خدایا...خدایا خدایا خسته شدم
ناامید شدم ....مستاصل شدم...ضعیفم...شکننده م....
چرا صدامو نمیشنوی؟چه کار کنم...چه کار کنم؟ها؟ د یه جوابی...دلگرمی...ندایی...صدایی
خستم...هزارتا درو کوبیدم...هر کس تجویزی...توصیه ای...پندی...نصیحتی...حرفی...ترحمی...تمسخری
اما چه فایده...تجویز و توصیه مال وقتیه که درد دلمو کسی بفهمه...هیچ کس نمیفهمه که...نمیفهمه که
فقط تو میدونی...تو میفهمی! اما نیستی!هر چقدر صدات میکنم نیستی
نه هستی...هستی...کفر نگم ...هستی که اگه نبودی شاید این درد عمیق تر از الان میسوزوندم
اما همین قدرم زیاده...درد زیادیه به خودت قسم...من بچم...ناتوانم...تنهام...دلشکستم د یه کمکی راهنمایی بکن خدای من
دارم ایندمو به خاطر این ترس نابود میکنم...همه پل های پشت سرمو خراب میکنم...خود زنی میکنم
خسته شدم از امیدهای تکراری...از عزم برای پیروزی تکراری...از دلداری های تکراری...از صبح های پر دلهره تکراری...از تصنعی خندیدن های تکراری برای دلخوشی مادر...از راه پر نفرت و ترسی که هر روز باید طی کنم..از فکر فردا خسته شدم
اخرین بار که به کسی متوصل شدم و زار زدم حسینت بود...اخه میگن خیلی دوستش داری...
اره زار زدم برای اون...برای علی اصغرش...برای زینبش...برای علی اکبرش برای قاسمش برای........
نه ...نه زار زدم برای خودم به واسطه اونا...اره برای خودم بود...همش برای خودم بود!
شب عاشورا چقدر دلم بی تاب بود...میترسیدم عاشورا تموم شه...میترسیدم دوباره قلبم نامهربانی کنه...میترسیدم
یک ماه هر روز دلهره...هر روز بی تابی...هر روز ترحم...هر روز اشک...هر روز کورسوی امید...امیدی که داشتنش کشنده تر از نداشتنشه
یه ماه حسرت...حتی حسرت نفس کشیدن های معمولی گذشته...حتی حسرت خواب راحت گذشته...حتی حسرت غصه های گذشته...حتی حسرت تلوزیون دیدن مدرسه رفتن غذا خوردن درس خوندن"زندگی کردن" گذشته
میبینی خدای من ....من توی این ماه چقدر درد کشیدم...چقدر "دق" خوردم...چقدر اذیت شدم
یه شعری رو چند شب پیش وقتی خیلی دلم بی تاب بود تو خوابو بیداری گفتم..اما ناقصه...دلم میخواد هیچ وقت کاملش نکنم!
این بیت اولشه:
"امشب که خط قرمز مرگ بر دستم تاخت میرود
انگه که سوز عجیب غم بر دلم فریاد میکشد....
"
میفهمی که یعنی چی؟یعنی نهایت استیصال...نهایت درد...نهایت غصه
دیگه حتی دلم نمیخواد دعا کنم...دیگه دلم نمیخواد ارزو کنم...دلم نمیخواد حسرت بخورم
میدونی چرا؟چون تو این یه ماه هزاربار دعا کردم...ارزو کردم...حسرت خوردم...برنامه ریختم...تصمیم گرفتم...شاد شدم...
اه ...چقدر خستم...دلم میخواد بخوابم...یه خواب طولانی ...خیلی طولانی
گاهی تمام ارزوهایم رنگ میبازندو من میمانم تنهای تنها...
سردم میشود از هجوم راه های بی انتها که میترسی از طی کردنشان و اینکه همیشه رهگذر بمانی...همیشه منتظر...همیشه معلول و نه علت
ارزوهای بزرگ ترس دارند...گاهی خیلی بی رحمند...
و من ارزوهایم انقدر بزرگند که مردمان قانون نوشته اند برای مرگشان
زیرا ارزوهایی که احتمال قطعیتشان کم است باید قربانی سکون شوند...
قربانی رکود در سایه ارامش...
و این ارزوهای بزرگ من دریچه ای میخواهند برای بالفعل شدن که چند ماهی دیگر مطمئن میشوم این روزنه باز شدنی ست یا نه
اما بعدش چه؟تازه میرسم سر خط
اغاز...شروع...
.......................................
.......................................
.......................................
.......................................
.......................................
و نکند این چند خط همیشه نانوشته بماند؟!
دردناک تر از انکه مردمان ارزوهایت را بکشند مرگ رویاها به دست خودت است...
میترسم از ان لحظه...
قسم خوردم...
چه حس دلپذیری...
من منتظر...
و تو ...
هر دو...
و حال بیشتر از همه لحظه هایم تو را حس میکنم...
گمانم ساعت ها همه خوابیده اند...
خوابیده اند و دلشان نمی اید حس زیبایم را با خود ببرند...
زیباتر از اینکه گمان کنی خدا هم منتظر توست؟
پابه پایت انتظار میکشدو دلهره دارد
و من دیوانه وار دوستت دارم معبودم...نازنین بی همتایم
خدای من...بیا بغلم کن...خیلی بهت احتیاج دارم...خیلی
ایمان دارم و قسم میخورم که اگه تو بخوای میشه...میشه ...میشه
تو دستمو بگیر منم قول میدم همه تلاشمو میکنم فقط تو باید کنارم باشی...
مهربونم میدونی من برای "هستی"شدن یه محیط بزرگتر میخوام...من باید رشد کنم...اینجا فضا اونطور که میخوام نیست...پرو بالم زخمی میشه اگه بخوام اینجا بپرم
میدونی اگه تهران قبول نشم زندگی واسه من تمومه...به عظمت و جلالت قسم میخورم زندگیم تمومه..
اره اینجا مرکز شهره...جز شهرهای ایده ال واسه زندگی خیلی از ادمها
اما برای من نه...برای من زندگی مساوی نیست با ارامشو رکود...
من محیط شلوغ میخوام...محیط بازترو پر از همهمه...شلوغی و حادثه لازمه اینده ایه که من منتظرشم
نمیدونم چرا انقدر اعتماد به نفسمو از دست دادم...چرا چاپ عکس تو مجله برترینهای استان منو خاطر جمع نمیکنه از تهران قبول شدن؟چرا معدل برتر مدرسه و به به گفتن های اطرافیان امید نمیده بهم؟...چرا انقدر میترسم؟!
نه میدونم...میدونم چرا...
اره اخه اگه تو نخوای کافیه...
کافیه واسه اینکه پاسخنامه رو سفید بدم...
همه ترسم اینه که تو نخوای
وای ...وای که اگه نخوای من دیوونه میشم
خدایا این پست اختصاصی واسه تو بود...ارومم میکنی؟
خدا...من...و ارزوهایم ...این یعنی همه چیز کامل است
لبخند بزن و گوشهایت را بگیر...اینهمه هیاهوی بی خدا یعنی هیچ!
امروز دلم شکست...
نه واسه خودم واسه خدا!
اره واسه خدا...
خوب ادم دلش میشکنه مهمون دعوت کنه کسی نیاد دیگه
تو کلاس ما یه نفرم روزه نمیگیره...حتی معلممون
تو خیابون خیلی راحت همه روزه خواری میکنن...
خیلی راحت میگن دوست ندارن روزه بگیرن...
خدا ناراحت میشه حتما...
شاید دلش بشکنه...
اگه باهامون قهر کنه چی؟!
من که میترسم
از اینکه خدا دیگه دوسمون نداشته باشه
اینکه بذاره بره بگه من دیگه خداتون نیستم
میرم یه ادمای دیگه میسازم جای شما
میشم خدای اونا
اگه خدا نباشه تو تنهایی بغلمون کنه چی؟
اگه ما رو برا همیشه تنها بذاره
اگه نذاره حتی صداش کنیم چی؟
اگه نتونیم بگیم خدا وقتی هیچ کس نیست واسه صدا زدن چی؟
خدایا نرو از پیشمون...من دلم واست تنگ میشه
هورا
هورا
هورا
اخی دلم میخواست بگم خوشحالم خیلی...من دیشب خدا رو بغل کردم...انقدر کیف داد...اونم خوشحال بود که اومدم پیشش...خیلی
جوشن کبیرو کل مراسم(که البته اونارم خیلی دوست دارم)یک طرف قران سر گرفتن یک طرف
مثل بچه کوچولوهایی که وقتی یه کاری میکنن مامان باباشون ناراحت میشن میرن خودشونو قایم میکننو لوس میشن که شاید ببخشنشون این قران سر گرفتنم یه جورایی همونه
وقتی خودمو زیر قران قایم کردمو اشک ریختم احساس کردم خدا داره بهم میخنده و کیف میکنه
اخ قربونت برم مهربونم...
من دیشب ازت فقط دو چیز خواستم یکی اونی که من دوست دارم و یکی هم اونی که تو دوست داری...
"من خواستم تو هم بخواه که اگه اینطور شه کل دنیام نمیتونه جلومو بگیره"
امروز مهسا یه پیشنهاد داد...
خودشم نفهمید چی گفت ولی...
ولی منو برد به فکر!
دیشب که دعوت بودن افطاری زنداییش گفته شما که تا سوم ریاضی خوندین پایه ریاضیتون از بچه های تجربی خیلی قوی تره تغییر رشته بدید برید واسه کنکور تجربی...اصلا بهترین رشته ریاضی(برق)هم قبول شدید که چی؟!تازه میشید یه لیسانسه توی یه دریا ادم...حالا بشین باز اینهمه درسای سختو بخون ارشدم قبول شو...بازار کار اشباع شده از ارشد !مجبوری باز بشینی بخونی!هیچی دیگه عمرت میره بی کار و بی هدف میچرخی...
منم به مهسا گفتم دختر تب داری؟!اخرای تابستونه سال بعدم کنکور داریم تازه بشینیم زیست خوندن؟!!
ولی حرفای زنداییش منو عجیب برد تو فکر...
به مهسا گفتم میای هنرم بدیم؟یه فکری کرد گفت واااااااااااااااااای دانشکده هنر تهران!
بله دانشکده هنر تهران...چه وسوسه کننده!
به مامانی بگم میخوام هنر بدم سرمو میکنه...وووووی حتما میگه دختر نشستی اینهمه درس خوندی سختی کشیدی کتبی نهاییت شده 19.5 بعد میخوای بری هنر؟!
نمیدونم چرا این چند روز همه چیز داره میره طرف هدفم...خودم تا به حال فکر نکرده بودم اگه هنر بدم کارم واسه اینده راحت تر میشه
این روزا کلی نشونه داره کنار هم میشینه...باید خوب ببینمشون
| Design By : Pichak |

